بهارآلود
banner
doymaj.bsky.social
بهارآلود
@doymaj.bsky.social
از چاقِ من تا چاقِ تو راهی به‌جز تردید نیست
دیروز مفصل با عایشه‌ی قشنگم بازی کردیم. باورم نمیشه که انقدر بزرگ شده که اسم دوستای مهدشو‌ برام بگه و جمله‌های کامل درست کنه. کلی‌م اومد بغلم و عشق کردم. این تماشای رشد بچه‌ها از یه نوزادی که اونقدر ناتوانه به یه انسان توانمند واقعا شگفت‌انگیزه.
September 27, 2026 at 11:04 AM
فاک اون UN بی‌خاصیت چرندتون. هرسال یه سری گه جمع میشن معلوم نیست چقدر پول خرج می‌کنن و هیچ دردی از هیچ بنی‌بشری دوا نمی‌کنن
September 25, 2026 at 12:33 PM
رفتم باری که اولین‌بار دیدمش که فهمیدم بسته شده. جاییکه اولین‌بار بوسیدم، ‌که دستاشو گذاشت دور کمرم و چرخوندم و رقصیدیم. هنوز چشامو ببندم می‌تونم فشار انگشتاش رو پهلوهامو حس کنم، نرمی لباش، بوش، صدای نفسش. چقدر دستاشو دوست داشتم. براش نوشتمPapillon Bar is permanently closed. Feels like the end of an era
September 24, 2026 at 10:44 PM
عارف واسمون چای درست کرد و برداشتیم و روندیم تا بالای تپه و نشستیم به تماشای اطلس زیبا در سکوت شب. وائل بعد از ۱۵ سال داره میره سوریه. گفت می‌ترسم با آنچه قراره مواجه بشم، من سوریه‌ی آباد قبل جنگ را ترک کردم. لبیروت گذاشتیم و سکوت.
لبیروت
لتهران
لبغداد
لدمشق
من قلبي سلامٌ لِبيروت
وقُبَلٌ لِلبحرِ والبيوت
September 24, 2026 at 1:39 PM
Reposted by بهارآلود
حالم از کارنی و صحبتش در مورد ایران بهم خورد. بخشی از آن:
Reporter: But do you think that Mr. Trump goes too far when he says he is considering destroying Iran?

Mark Carney: Well, there is a war underway, and he's speaking the language of war
September 23, 2026 at 7:29 AM
دوستم که ممدکاره امشب میگفت با یه زنی که درگیر خشونت خانگی بوده ۱۰سال کار می‌کرده، می‌گفت بالاخره از اون رابطه اومد بیرون و اشک تو‌ چشماش جمع شد. بعد از دوازده سال تجربه خشونت روزانه. دوازده سال یه عمره.
September 24, 2026 at 3:21 AM
حالم از همه‌شون بهم می‌خوره. همه‌شون یه پا ترامپن فقط خوش خط و خال‌تر.
یادم می‌مونه که کارنی گفت نظرش اینه که ایران بزرگترین خطر جهانی است و وقتی خبرنگار پرسید ولی به کاربردن annihilation توسط ترامپ تندروی نیست؟ گفت: خب، جنگه و ایشون زبان جنگ رو به کار برده.

کثافتهای بی‌چشم و رو که چند قرنه دائم تهدید وجودی هر دولت و ثباتی در ایران و منطقه و جهان بوده‌اند
September 24, 2026 at 12:41 AM
پرواز جالبی بود. هوا خوب و با این هواپیما کوچولو ملخیا. کنار پنجره بودم ردیف سوم. تا حالا اینجوری نزدیکی به آسمون ابرا آب را حس نکرده بودم. سایه‌ی هواپیما رو ابرا بود یه مدت زیادی از مسیر. خیلی جزیره زیباس. طبیعت بکر، خشن و باشکوه‌ش همون اول کار میزنه تو گوش‌ آدم که بابا آخه تو چی میگی ذره‌ی ناچیز خلقت
September 23, 2026 at 1:16 AM
در چهارماه اخیر این سومین لباسیه که وسط یه جای عمومی باسنش پاره میشه. نمی‌دونم چرا! می‌ترسمم سرچ کنم بگه چطور نمی‌دونستی، یکی از علائم اولیه‌ی پریمناپاز خار باسنه.
September 23, 2026 at 1:07 AM
کت هربار میام جزیره برام می‌نویسه ولکام هوم. اشک‌ها دم مشک‌ها
September 22, 2026 at 3:54 PM
دیشب اومد خدافزی کردیم و‌ شاید یه ساعت خوابیدیم، الان آوردم فرودگاه چون دارم میرم ماموریت و انقدر تو فرودگاه گریه‌ کردیم که عجیب. الانم با چشای پف کرده نشستم ایمیل کاری جواب میدم تا پرواز. خوبی‌ش اینه دارم میرم جزیره و عارف و وائل و کت و جورجین و عایشه‌ی قشنگم اونجان و یکم با یاران موافق زمان می‌گذرونم.
September 22, 2026 at 12:55 PM
بچه‌ها امروز دیدم خیلی نسبت به یه‌ماه و نیم پیش که شروع کردم بهتر پلانج میرم. اوایل خیلی بد بودم خیلی
September 21, 2026 at 10:35 PM
در روزهای خوش سایکلمم و اینجوری غمگین و له
September 21, 2026 at 6:22 PM
بابام بیمه‌ای که بوده داره بسته میشه، بعد‌ چون بالای ۷۰ساله بیمه جایگزین براش پیدا نمی‌کنن. اعصابم ریخته بهم، موندم چی کار کنم.
September 21, 2026 at 4:45 PM
نمی‌خوام از تخت بیام بیرون
September 21, 2026 at 12:46 PM
یه حرکتی که فکر کنم ما ایرانیا توش خوبیم همین مدل چهارزانو نشستنه. اینجا دیدم خیلیا سختشونه. خودم تو اون حرکت خیلی خوبم، زانوهام تقریبا مچسبه به زمین، از بس که همیشه عاشق نشستن رو فرش خونه‌مون و خونه مامانی‌م بودم. همه رو مبل و راحتی می‌نشستن و من اون پایین کنار میز، قهوه‌خونه‌ای باهاشون گپ می‌زدم :))))
September 21, 2026 at 3:20 AM
باید پاشام چمدون لباس گرمارو دربیارم و کمدارو مرتب کنم. درختام کم‌کم دارن رنگ عوض می‌کنن.
September 20, 2026 at 9:11 PM
گفت قبل رفتنم میشه ببینیم‌ همو؟ گفتم شام بیا. گفتم اقلا یه‌بار یه غذایی که دوست داره براش پخته باشم. فیلم دیدیم. وسط فیلم بغلم کرد. گفت بعد اون ماجرا خیلی بهم ریخته، گفت میره تراپی. پرسید آیا بخشیدمش. گریه کرد خیلی تلخ بود گریه‌ش. منم گریه کردم. گفت باهاش برم شهر جدید. گفت بیا باهم از اول شروع می‌کنیم.
September 20, 2026 at 2:24 PM
مثلا فردا پا میشدیم از خواب میدیدیم کل اینستاپیستا و بساط بلاگری جمع شده
September 19, 2026 at 5:06 PM
بابام داشت یه چیزی تعریف می‌کرد گفت حالا ایشالله ایندفعه که اومدی ایران، بعد یهو گفت الانا اصلا نیایای، حالا اگه یه وقت اومدی فلان چیز را میبرم نشونت میدم :(
September 19, 2026 at 2:14 PM
بابام که کلا از دکتررفتن بیزاره، جون مارو گرفت تا بلاخره رضایت داد و آب مروارید چشمش را عمل کرد. تمام این هفته تا عمل دو چشمش انجام بشه هرشب خواب میدیدم زبونم لال بینایی‌ش برنگشته و با گریه از خواب میپریدم. خیلی دلم می‌خواد کنارشون باشم، کاش براشون سالها قبل اقلا یه ویزا گرفته بودم. خاک‌برسر احمقم.
September 18, 2026 at 6:06 PM
Reposted by بهارآلود
ایران برای من یک چیزی شده که هی از دستش می‌دم و عمق این از دست دادن هم ته نداره.
September 16, 2026 at 8:10 PM
نصف‌شب گپ میزدیم بحث کشید به جنگ و ایران و بدوبیراه به امریکا. گفتم امیدوارم تا قبل مرگم نابودی این امپراطوری را به بدترین شکل ممکن ببینم و از کلمه vanished استفاده کردم. یهو پا شده رو تخت وایساده لخت‌وپتی، میگه موساد، سی‌آی‌ای به‌خدا این بود اینو گفت و من فقط یه انتقاد ساده کردم و کولی بازی. مسخره :))))
September 17, 2026 at 4:17 PM
یعنی ‌بچه‌ی منو به هیچ‌جاش میگیره :)))))
September 17, 2026 at 2:14 PM
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته‌ها انبوه
September 17, 2026 at 1:40 PM