من کنترلم رو از دست دادم
خب شروع اون جلسه بگایی بود که منو اون اچ ارمون که یادم نمیاد باهم بحثمون شد
و در نهایت البته یاسی عزیز بود
دوست برونگرا من
کسی که منو به فرزندی قبول کرد و شروع بزرگترین تغییرات روحی من بود
من کنترلم رو از دست دادم
خب شروع اون جلسه بگایی بود که منو اون اچ ارمون که یادم نمیاد باهم بحثمون شد
و در نهایت البته یاسی عزیز بود
دوست برونگرا من
کسی که منو به فرزندی قبول کرد و شروع بزرگترین تغییرات روحی من بود
اره مجتبی بود
یه دوره این این چند نفر ادمای نزدیک بودین
امید به کار میدادن بهم
نه بیشتر نه کمتر
همکار های خوب من بودن
شرکت هم هرروز داشت تخمی و تخمی تر میشد برام
شلوغ و پر استرس
اوه راستی یادم رفت بگم سربازی هم بود
بزارید اونو بعدا میگم
الان همون بهتر فراموشش کنم
اره مجتبی بود
یه دوره این این چند نفر ادمای نزدیک بودین
امید به کار میدادن بهم
نه بیشتر نه کمتر
همکار های خوب من بودن
شرکت هم هرروز داشت تخمی و تخمی تر میشد برام
شلوغ و پر استرس
اوه راستی یادم رفت بگم سربازی هم بود
بزارید اونو بعدا میگم
الان همون بهتر فراموشش کنم
قراره برم بهشون گیر بدم به عنوان برنامه نویس ارشد
هاها
کیر تو این زندگی
زود برمیگردم
قراره برم بهشون گیر بدم به عنوان برنامه نویس ارشد
هاها
کیر تو این زندگی
زود برمیگردم
حس میکنم میتونست منو بفهمه
بفهمه نیاز به سکوت چیه
نیاز به تنهایی چیه
بزارید کارم رو بکنم برم چیه
این حسی که فکر میکردم یه ادمی مثل من تونسته خودش رو با محیط مطابقت بده برام عجیب بود
انگار که داشتم خودم رو تو ورق الومینیم میدیدم
حس میکنم میتونست منو بفهمه
بفهمه نیاز به سکوت چیه
نیاز به تنهایی چیه
بزارید کارم رو بکنم برم چیه
این حسی که فکر میکردم یه ادمی مثل من تونسته خودش رو با محیط مطابقت بده برام عجیب بود
انگار که داشتم خودم رو تو ورق الومینیم میدیدم
اینم انگار عرزشی بود ولی کمتر
اسمش مجتبی بود
حرف نمیزد
چیزی نمیخورد
با یه ردبول میومد
فوتوسنتز میکرد
یکم گیر میداد
میرفت
سخت بود باهاش حرف بزنی
یکم فکر کردم اا یه کسخلی مثل من
این اینجا چیکار میکنه
این شرکت چرا همه کسخلا رو میگیره:)))
اینم انگار عرزشی بود ولی کمتر
اسمش مجتبی بود
حرف نمیزد
چیزی نمیخورد
با یه ردبول میومد
فوتوسنتز میکرد
یکم گیر میداد
میرفت
سخت بود باهاش حرف بزنی
یکم فکر کردم اا یه کسخلی مثل من
این اینجا چیکار میکنه
این شرکت چرا همه کسخلا رو میگیره:)))
اسمش رسول بود
دروغ نگم خیلی تا اونجا جاجش کرده بودم
اصلا یادم نمیاد کی و چطور انقد با رسول دوست شدم
خیلی اهسته و اروم بود
شاید سر ناهار گرفتن ها
خیلی موجود عجیبی بود
انگار هیچ چیز تو دنیا نمیتونست ناراحتش کنه
خیلی همه چیز به تخمش بود
باید اعتراف کنم بهترین دوستمه
اسمش رسول بود
دروغ نگم خیلی تا اونجا جاجش کرده بودم
اصلا یادم نمیاد کی و چطور انقد با رسول دوست شدم
خیلی اهسته و اروم بود
شاید سر ناهار گرفتن ها
خیلی موجود عجیبی بود
انگار هیچ چیز تو دنیا نمیتونست ناراحتش کنه
خیلی همه چیز به تخمش بود
باید اعتراف کنم بهترین دوستمه
تقریبا ۱ سال بعد
یروز در دفتر رو باز کردم
اره من درو باز کردم چون تعطیلی بود و من فقط میرفتم دفتر :))
یکی شبیه بسیجی های شریف اومد تو
گفت من همکار جدیدتونم
منو میگی پشمام ریخت
خیلی ساکت دوباره برگشتم سرکارم
ترسیده بودم و متعجب خیلی از فضای امن من دور بود
تقریبا ۱ سال بعد
یروز در دفتر رو باز کردم
اره من درو باز کردم چون تعطیلی بود و من فقط میرفتم دفتر :))
یکی شبیه بسیجی های شریف اومد تو
گفت من همکار جدیدتونم
منو میگی پشمام ریخت
خیلی ساکت دوباره برگشتم سرکارم
ترسیده بودم و متعجب خیلی از فضای امن من دور بود
جلوش از چرت ترین چیز هایی که داشتم و فکرام بگم
بدون اینکه نگران جاج شدن باشم
بدون اینکه نگران این باشم که مسخره بشه
انگار همه چیز رو مفهمید
ادما رو
زندگی ها رو
جلوش از چرت ترین چیز هایی که داشتم و فکرام بگم
بدون اینکه نگران جاج شدن باشم
بدون اینکه نگران این باشم که مسخره بشه
انگار همه چیز رو مفهمید
ادما رو
زندگی ها رو
اسمش انا بود
خیلی کوتاه و شیک
خیلی ادم جالبی بود
همه اون چیزی بود که من ارزو داشتم میتونستم باشم
رها
شجاع
هنرمند
مهربون
اجتماعی
میگم همه چی
یه مدتی گذشت و من انرژیم تموم شد
دیگه نشد خودم رو توی جمع نگه دارم
بعد اون تنها امیدم برای رفتن به کار همکارم بود
اسمش انا بود
خیلی کوتاه و شیک
خیلی ادم جالبی بود
همه اون چیزی بود که من ارزو داشتم میتونستم باشم
رها
شجاع
هنرمند
مهربون
اجتماعی
میگم همه چی
یه مدتی گذشت و من انرژیم تموم شد
دیگه نشد خودم رو توی جمع نگه دارم
بعد اون تنها امیدم برای رفتن به کار همکارم بود
فقط برای اینکه یکبار هم که شده تجربه ش کنم
ببینم بقیه ادما چه شکلی ان
چطور زندگی میکنن
یه شرکت استارت اپی کوچیکی قبول کرد بهم فرصت بده کار کنم
کارم خوب بود
فقط برای اینکه یکبار هم که شده تجربه ش کنم
ببینم بقیه ادما چه شکلی ان
چطور زندگی میکنن
یه شرکت استارت اپی کوچیکی قبول کرد بهم فرصت بده کار کنم
کارم خوب بود
بعد مهاجرت
البته یکم از قبلش هم میگم که بدونید چرا مهاجرت من سخت بود انقد برام
به عنوان یه ادم نچسب نباید اینطوری میشد ولی خب شد
همه از یه سری دوستی
یه سری ادم که منو به سرپرستی گرفتن شروع شد
بعد مهاجرت
البته یکم از قبلش هم میگم که بدونید چرا مهاجرت من سخت بود انقد برام
به عنوان یه ادم نچسب نباید اینطوری میشد ولی خب شد
همه از یه سری دوستی
یه سری ادم که منو به سرپرستی گرفتن شروع شد
ادم نچسبی بودم
یبار با یکی بودم بهم گفت تو خیلی Teflon ای
اون از همه منو بهتر شناخته بود
از همه بیشتر اونو اذیت کردم فکر کنم
ادم نچسبی بودم
یبار با یکی بودم بهم گفت تو خیلی Teflon ای
اون از همه منو بهتر شناخته بود
از همه بیشتر اونو اذیت کردم فکر کنم
مدرسه
دانشگاه
کار
یه عده کمی از ادمایی که میشناختم باهام به دوره بعد میومدن
همچنان باهم حرف میزدیم
نمیدونم چرا اینطوری بودم
نمیتونستم دوست پیدا کنم
همیشه بقیه منو پیدا میکردن
و تا ولم نمیکردن من نمیرفتم
هرچند اون ول شدن از نظر من به مویی بند بود
دمشون گرم
ادم های جالبی بودن
مدرسه
دانشگاه
کار
یه عده کمی از ادمایی که میشناختم باهام به دوره بعد میومدن
همچنان باهم حرف میزدیم
نمیدونم چرا اینطوری بودم
نمیتونستم دوست پیدا کنم
همیشه بقیه منو پیدا میکردن
و تا ولم نمیکردن من نمیرفتم
هرچند اون ول شدن از نظر من به مویی بند بود
دمشون گرم
ادم های جالبی بودن
دنیام عوض شد
با ادمایی روبه رو شدم که حتی فکر کردن به مرگ براشون تابو بود
ینی یبار گفتم من هروز به مردن فکر میکنم
هربار میام تو این بالکن به پریدن فکر میکنم
(فکر کنم ریشه دوری از ارتفاعم همینه)
خلاصه که خیلی همه چیز عجیب بود برام
دنیام عوض شد
با ادمایی روبه رو شدم که حتی فکر کردن به مرگ براشون تابو بود
ینی یبار گفتم من هروز به مردن فکر میکنم
هربار میام تو این بالکن به پریدن فکر میکنم
(فکر کنم ریشه دوری از ارتفاعم همینه)
خلاصه که خیلی همه چیز عجیب بود برام
اره خلاصه
همه این سالها خواهرام و بعد اندک دوستایی که میدونستم مردن من شاید براشون سخت باشه باعث شده بودن فقط فکرش تو سرم باشه
همیشه یه حس عذاب وجدانی داشتم باشم از فکر کردن بهش
و همیشه بیخیالش بشم
هیچوقت این رو به به عرضه بودن ترجمه نکردم
بیشتر ترحم بود
ترحم به بقیه
اره خلاصه
همه این سالها خواهرام و بعد اندک دوستایی که میدونستم مردن من شاید براشون سخت باشه باعث شده بودن فقط فکرش تو سرم باشه
همیشه یه حس عذاب وجدانی داشتم باشم از فکر کردن بهش
و همیشه بیخیالش بشم
هیچوقت این رو به به عرضه بودن ترجمه نکردم
بیشتر ترحم بود
ترحم به بقیه
شاید ۱۵ ۱۶ سالگی بود
فکر میکردم خب همه این کارایی که میکنم برای چی
درس میخونیم
زندگی میکنیم
ادما رو میشناسیم
دروغ میگیم
همه و همه که اخر بمیریم؟
شاید ۱۵ ۱۶ سالگی بود
فکر میکردم خب همه این کارایی که میکنم برای چی
درس میخونیم
زندگی میکنیم
ادما رو میشناسیم
دروغ میگیم
همه و همه که اخر بمیریم؟
خیلی برام چیزی طبیعی بود
برخلاف ادم های دیگه
انگار نمیخواستم بپذیرم که چرا همه در مقابل مردن انقد گارد دارن
هنوزم تا حدی زیادی نمیفهمم
برام یه حقه یه چیزی مثل اب و غذا
این چند سال اندازه همه وعده های غذاییم فکر مرگ کردم
خیلی برام چیزی طبیعی بود
برخلاف ادم های دیگه
انگار نمیخواستم بپذیرم که چرا همه در مقابل مردن انقد گارد دارن
هنوزم تا حدی زیادی نمیفهمم
برام یه حقه یه چیزی مثل اب و غذا
این چند سال اندازه همه وعده های غذاییم فکر مرگ کردم
وضعیتم بد نیست
حداقل در ظاهر
ولی خب خیلی خنده داره که با داشتن وضعیتی که خیلی دوست دارن بهش برسن
من به این نتیجه رسیدم که دیگه باید تموم بشه
دیگه خسته شدم از این هر روز دوییدن
از هر روز نشخوار ذهنی داشتن
از درک نشدن
از دیده نشدن
از این صدای توی ذهنم که هی میگه من نباید بد باشم
وضعیتم بد نیست
حداقل در ظاهر
ولی خب خیلی خنده داره که با داشتن وضعیتی که خیلی دوست دارن بهش برسن
من به این نتیجه رسیدم که دیگه باید تموم بشه
دیگه خسته شدم از این هر روز دوییدن
از هر روز نشخوار ذهنی داشتن
از درک نشدن
از دیده نشدن
از این صدای توی ذهنم که هی میگه من نباید بد باشم
امروز بدون در زدن در رو باز کرد
میخواستم بهش بگم چند روز پیش بهم تیکه انداختی وقتی بدون در زدن اومدم تو
گفتی تو ارنست همه در میزنن توام باید یاد بگیری
تلخیش این بود که من همیشه در میزدم
و ازم خواست نزنم چون خونه خودمه دیگه
ولی دیدم از ازمایشگاه اومده و خسته س
یادم میره دوباره بگم
میدونم
امروز بدون در زدن در رو باز کرد
میخواستم بهش بگم چند روز پیش بهم تیکه انداختی وقتی بدون در زدن اومدم تو
گفتی تو ارنست همه در میزنن توام باید یاد بگیری
تلخیش این بود که من همیشه در میزدم
و ازم خواست نزنم چون خونه خودمه دیگه
ولی دیدم از ازمایشگاه اومده و خسته س
یادم میره دوباره بگم
میدونم
من با ۵۰ هزارتا هم زندگی کردم با اینم زندگی میتونستم بکنم
ولی خب یه جایی ادم میفهمه پول دردش نبوده
واسه همه صدق نمیکنه ولی خب
واسه من چرا
من همون اب باریکه و داشتن یه زندگی نرمال رو میخواستم
ولی خب هیچوقت نرمال نبودم
من با ۵۰ هزارتا هم زندگی کردم با اینم زندگی میتونستم بکنم
ولی خب یه جایی ادم میفهمه پول دردش نبوده
واسه همه صدق نمیکنه ولی خب
واسه من چرا
من همون اب باریکه و داشتن یه زندگی نرمال رو میخواستم
ولی خب هیچوقت نرمال نبودم
به دوره لی اف تو این ۳ سال داشتم ولی خب بازم بعدش کار پیدا کردم
یکم طول کشید ولی خب بلاخره شد
اتفاقا جدیدا هم پیدا کردم کارم رو
حقوقی که قراره بگیرم ۱۳۵ هزار تاس
خیلی ها میگن کمه
خیلی ها میگن زیاده
به دوره لی اف تو این ۳ سال داشتم ولی خب بازم بعدش کار پیدا کردم
یکم طول کشید ولی خب بلاخره شد
اتفاقا جدیدا هم پیدا کردم کارم رو
حقوقی که قراره بگیرم ۱۳۵ هزار تاس
خیلی ها میگن کمه
خیلی ها میگن زیاده
متولد ایرانم و تا ۲۹ سالگی تو ایران بزرگ شدم
۲۹ سالگی مهاجرت کردم به کانادا
۲ سال اول دانشجوی ارشد بود
در همین هین واسه یه کپانی تک کار میکردم
کارم برنامه نویسی بود
الان بعدی تقریبا ۳ سال دارم تو یه کمپانی دیکه کار میکنم به عنوان برنامه نویس ارشد
متولد ایرانم و تا ۲۹ سالگی تو ایران بزرگ شدم
۲۹ سالگی مهاجرت کردم به کانادا
۲ سال اول دانشجوی ارشد بود
در همین هین واسه یه کپانی تک کار میکردم
کارم برنامه نویسی بود
الان بعدی تقریبا ۳ سال دارم تو یه کمپانی دیکه کار میکنم به عنوان برنامه نویس ارشد
بدونید چی هستم و چه کردم که به این نقطه رسیدم اززندگیم
شاید خیلیا فکر کنن ادمای بدبخت این مسیر رو انتخاب میکنن
ولی شاید از نظر خیلی ها اوضاع خوبی داشتم
میخوام بدونید این که دیگه نمیتونم یا نمیخوام زنده باشم ربطی به چیزی که میبینید نداره
بدونید چی هستم و چه کردم که به این نقطه رسیدم اززندگیم
شاید خیلیا فکر کنن ادمای بدبخت این مسیر رو انتخاب میکنن
ولی شاید از نظر خیلی ها اوضاع خوبی داشتم
میخوام بدونید این که دیگه نمیتونم یا نمیخوام زنده باشم ربطی به چیزی که میبینید نداره
تقریبا ۳۲ سال
ولی بلاخره تونستم خودم رو قانع کنم که هیچکس نباید برام مهم باشه
نه خواهرام
نه دوستام
دیگه نمیتونم زجر این زندگی رو تحمل کنم
از امروز میخوام فقط یه مدتی درباره چیزی که به من گذشت بنویسم
از هر چیزی که مهم بوده از وقتی اولین بار فکر کردم باید بمیرم ولی جرات نداشتم
تقریبا ۳۲ سال
ولی بلاخره تونستم خودم رو قانع کنم که هیچکس نباید برام مهم باشه
نه خواهرام
نه دوستام
دیگه نمیتونم زجر این زندگی رو تحمل کنم
از امروز میخوام فقط یه مدتی درباره چیزی که به من گذشت بنویسم
از هر چیزی که مهم بوده از وقتی اولین بار فکر کردم باید بمیرم ولی جرات نداشتم